یه روز پر دغدغه!!

سلام دختر قشنگم
اول از همه یه خبر خوب بدم که دوم آذر یعنی دیشب تخت و کمد سیسمونیت رو آوردن.
جهت اطلاع دوستان میگم ما چون مستاجر بودیم و جا نداشتیم تخت و کمد بچه رو نخریدیم و الان که خونه رو عوض کردیم خریدیم. البته بازم خونه اجاره ای هستیم ولی این دفعه خونمون بزرگه.![]()
دیشب مزاحم آقا مصطفی اینا شدیم اومدن کمک تا تو اتاق بچینیم.![]()
خوب بگذریم. آخرشب که شد شما سرفه های شدیدت شروع شد
یه هفته ای میشد که کمی سرفه میکردی ولی نه به این شدت منم جدی نگرفته بودم و یه وقتایی داروی گیاهی بهت میدادم.
ولی دیشب تا صبح اصلا نخوابیدی. از شدت سرفه زیاد استفراغ می کردی و اصلا نمیتونستی بخوابی.![]()
همین جور بودی تا امروز ظهر ساعت یک با بابایی بردیمت بیمارستان حضرت معصومه مخصوص کودکان.![]()
بعداز اینکه دکتر دیدت یه آمپول ضدسرفه بهت داد با چهار تا شربت.
موقع اومدن به خونه ماشین یهویی روشن نشد و الکی الکی کلی معطل شدیم. تا بابایی رفت یه باتری ساز پیدا کرد و ماشین و روشن کرد و بردیم در مغازه باتری ساز.
و ما با تاکسی خودمونو به خونه رسوندیم. وقتی رسیدیم خونه نزدیک اذان مغرب بود.
من با عجله تو آشپزخونه داشتم ظرف میشستم و زود یه چیزی درست کنم بیارم بخوریم چون هیچکدوم ناهار نخورده بودیم من بیچاره که صبحانه هم نخورده بودم. داشتم لیوان میشستم که نفهمیدم چی شد یهویی لیوان تو دستم ترکید...![]()
وای دستم پراز خون شد.
چندتا دستمال گذاشتم روش. روی دستم شش تا زخم شده بود چهارتاش عمیق بود که هی خون میومد . الان که دارم اینو مینویسم ساعت دوازده شبه و خونش تقریبا بند اومده.
دختر گلم خیلی دوست دارم اصلا طاقت دیدن مریضیتو ندارم. همین الان از توی اتاقت صدای سرفه هاتو میشنوم. قربونت برم انشاالله که زود زود خوب بشی.




یه روز پر دغدغه!!
